این لاک پشت فکر رسیدن است :)

یک آدم پر حرف نابلد مینویسد...

این لاک پشت فکر رسیدن است :)

یک آدم پر حرف نابلد مینویسد...

آخرین مطالب

پیوندها

هادی برادر مهدی ست:) مهدی، شوهر خواهر من است...

وقتی خواهرم با مهدی ازدواج کرد من شیش هفت ساله بودم با موهای کوتاه(مثل اکثر مواقع) و هادی پسر بچه ی کچل راهنمایی بود:)) نمیخوام بگم باهم بزرگ شدیم و این حرفا اما پسر قابل اتکایی بود و خیلی جاها کمکم کرد، خیلی وقت ها برام فیلم میاورد و یا کامپیوترمون رو درست میکرد، خیلی وقت ها باهم بیرون میرفتیم... آهنگ خواندنم را مسخره میکرد:))) سوار الاکلنگ میشدیم باهم و به زور بالا نگهم میداشت :)) خیلی کم باهم چت میکردیم، اما همیشه همان مقدار کم پر از خنده و شوخی بود... یکبار توی این بیرون رفتن ها باهم بحثمان شد، بهم اس ام اس زد وعذرخواهی کرد و گفت مثل خواهرش هستم ... منم کاملا عصبانی قاطی کردم وگفتم من یادم نمیاد برادری داشته باشم... از آن شب به بعد ارتباط کممان، کم و کم و کمتر شد وشاید فقط اتفاقی همدیگر را درمهمانی ها و عروسی ها می دیدیم. 

امشب عروسی هادی است *_* یکهو یادم آمد من چقدر خاطره باهاش داشتم و چقدر دوست دارم امشب بروم و خوشحالیش را ببینم *_* کاش میشد هنوزهم برایش مثل خواهرش باشم:))))

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۵۷
khode khodam:D

چرا هروقت با کسی یه بحثی میکنم، میترسم که از دستش بدم و با همین ترس مثل یه بازنده یه گوشه میشینم و از خودم دفاع نمیکنم؟

چرا باعث شدم بقیه فکر کنن من همیشه هستم؟

دوسدارم به همه بگم دیگه نیستم :)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۱۱
khode khodam:D

اون روز داشتم کلاه قرمزی نگاه میکردم، قسمتی بود که حامد بهداد رو آورده بودن.

یه جاش دیبی با حامدبهداد، مچ میندازه و میبره ولی ازونجایی که برعکس حرف میزنه به اون میگه تو بردی :)

داشتم فکر میکردم جالبه آدم با یکی مثل دیبی دوست باشه که حتی وقتی میبازه بهش بگه تو بردی :)

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۵۹
khode khodam:D

تا حالا راجع به کنکورم و اون سالا و کلا اینجور مسائل هیچی ننوشتم ولی یهو خیلی دلم هوسشو کرد :)

دوسال گذشت! به سرعت برق و باد! 

سال کنکور درسمو میخوندم ولی کارهای دیگه هم کم نمیکردم :) خوش هم میگذشت گاها و آدم هایی بودند(که شاید بعضی هاشان الآن نباشن ولی هیچی از ارزش هاشون دراون زمان کم نمیکنه، یادشون عزیزه) که خیلی هوامو داشتند... خیلی خیلی هوامو داشتند.. مخصوصا یه هفته ی آخر که ماه رمضون و اندکی استرس مریضم کرده بود... شب کنکورم همه کلی پیام های دلگرم کننده بهم دادنو منو راهی کردن :) ( با اون همه حرف های دلگرم کننده، چطور میتونن الآن نباشن؟) روز کنکور به جرأت میتونم بگم از همه ی دوستام کمتر استرس داشتم و بعدشم اومدم خونه و بدون اینکه فکر کنم قراره پشت کنکور بمونم هممممه ی کتاب هامو جمع کردم و به آدم هایی که احتمال میدادم کتابا لازمشون شه پیام دادم گفتم بیاین ببرینشون چون من دارم جمع میکنم :) و بعد راهیِ مشهد شدم... 

روزی که قرار بود نتیجه ها بیاد، از صبحش داشتم گریه میکردم، نه بخاطر نتیجه، که بخاطر رفتن یکی از آدم های دلگرم کننده :) نتیجه که اومد.. بد نبود خیلی، 307، خانواده م خوشحال بودن و میشد تو چشمای بابام کلی ذوق دید... من به اون آدم پیام دادم که رتبه م خیلی بد نشده ولی نمیتونم خوشحالی کنم، میشه توهم باشی تا بتونم؟

و بعد درگیر انتخاب رشته شدم و با تمااام علاقه ای که خونوادم داشتن من تربیت معلم بخونم، اما مصاحبشو رد شدم و معماریِ علم و صنعت آوردم :) اونموقع هم چون نتونسته بودم خانوادمو راضی کنم و یکمی از دور شدن میترسیدم خیلی نتونستم خوشحالی کنم :) 

حوصله ی گفتن ادامه ی ماجراهارو ندارم :) ولی یاد اون روزها و حالی که داشتم غمگینم میکنه به نوعی،درسته هیچوقت بخاطرشون خوشحالی خاصی نکردم، درسته که مثل بقیه ی رتبه برترهای شهرم تو سال های گذشته آدم معروفی نشدم که بیان هی ازم بپرسن چندساعت درس میخوندی روزی :) ولی یه حالتِ عجیبی بود... انگار همش خواب بود.. انگار هنوزم شک دارم دوسال گذشته و من چهارترم معماری خوندم...

زمان چیز عجیبیه جدا... زود میگذره و برای تو فقط دلتنگی میمونه...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۰۳
khode khodam:D

_ حرف بزن باهام.

+ من حرفی ندارم،تو؟

_ بی تو، با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم؟

+ برو ولیعصر قدم بزن.


پ ن: کاش بهم میگفت وقتی تنهایی میری،سعی کن کیف پولتو جابذاری:/

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۷ ، ۱۸:۲۱
khode khodam:D

از مترو خارج میشوم. میبینمش، روی زمین نشسته و دارد آهنگ گوش میدهد. صدایش میکنم، نمیشنود... به شانه اش میزنم، سرش را بالا می آورد و من خسته ترین چهره اش را میبینم. میگویم کجا برویم؟ نمیداند... اشک میریزد. روی صندلی های ایستگاه اتوبوس مینشینیم و او هی اشک میریزد. کم کم به حرف می آییم.

راستی چه شد که اینطور شد؟ مقصرش من بودم یا تو؟ مگر فرقی هم دارد؟ 

از خواب بیدار میشوم.

فکر میکنم به اینکه من آدم نسبتا باگذشتی  هستم. یعنی هروقت کسی عذرخواهی کند حتما میبخشمش، ولی چرا انقدر یک دندنه ام؟ چرا وقتی تصمیمی میگیرم محال است از آن برگردم حتی اگر خودم هم هرشبش را با کابوس بگذرانم؟ 

اگر آن دفعه سر تصمیمم نمیماندم، الآن کجا بودم؟

بهتر از اینجا بود؟ یا بدتر؟ گسی هست که مطلقا بداند خوب و بد چیست؟


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۷ ، ۰۰:۰۹
khode khodam:D

احساس میکنم قشنگ پتانسیل انجام کارای ریسک دار ساعت دو شب ب بعدو دارم :)

مگه نمیگفت آدم ی کاریو انجام بده پشیمون شه خیلی بهتره تا اینکه اصلا انجام نده؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۷ ، ۰۲:۳۷
khode khodam:D

آمد بنویسد: خسته م... دارد به من سخت می گذرد... همش بدبیاری!

اما نمی دانست برای چه کسی باید ارسالش کند... نمی دانست چرا باید بقیه را هم دخیل کند...

گوشی را کنار گذاشت و تفسیر نهج البلاغه خواند برای امتحانش..

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۷ ، ۲۲:۳۷
khode khodam:D

ماه جان سلام.

ظلم نیست که همیشه این من باشم که به یادت هستم و تو یکبار هم، حتی گذرا نگاهت به من نیفتد؟ :) این روزها شاید از همیشه به هم نزدیک تر باشیم، حداقل ازنظر مسافتی که اینطور حس می شود، نه؟ شاملو میگوید: من از دور بودن های نزدیک میترسم... راست می گوید. من هم می ترسم... کاش همانقدر دور بودیم و همانقدر نزدیک... کاش هنوز هم می توانستم به آسمان نگاه کنم و حال و روزت را بفهمم. یادت است هروقت نبودی و پشت ابرها قایم میشدی حال و روزت هم همانقدر ابری بود؟ یادت است آن روزی که ماه کامل کامل بود و من تمام کوچه را از خوشحالی می دویدم و آهنگ زمزمه میکردم؟ مگر می شود یادت نیاید؟ دوباره دوست شویم؟:) دوباره به آن حال بد لذت بخش ادامه دهیم؟ دوباره ازدور بودنمان حظ کنیم؟ :) 

بسم الله ...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۷ ، ۲۲:۵۹
khode khodam:D

در جایی از نمایشنامه ی خشکسالی و دروغ، آلا به امید می گوید : پس تو هم بلدی دروغ نگی! اما درست همون لحظه که آدم دوستداره دروغ بشنوه!

دوست داشتم دروغ بشنوم...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۷ ، ۰۳:۱۲
khode khodam:D