این لاک پشت فکر رسیدن است :)

یک آدم پر حرف نابلد مینویسد...

این لاک پشت فکر رسیدن است :)

یک آدم پر حرف نابلد مینویسد...

وقتی جای دفاعی نمیذاره برای خودش, با تموم وجود آتیش میگیرم

دقیقا همونجا که میخوام به همه بگم خوبه و نمیتونم خوب بودنش رو ثابت کنم ,صدای شکستن خودم رو میشنوم...

گفت چرا عکس پروفایلتو برداشتی؟ قشنگ بود که!

گفتم من از اون دخترام که وقتی از زمین و زمان عاصیم اعتراضمو فقط با برداشتن عکسم نشون میدم :)

گفت میخوای من عکسمو برات بفرستم خط خطیش کنی دلت باز شه؟

گفتم نه من زورم به خودم میرسه ...

دیدمش که ناراحته و نتونستم برم جلو بهش بگم چه دردته

دیدم نمیخنده و نتونستم برم بپرسم چرا

دیدم داره سیگار میکشه و به چشمام شک کردم و هنوزهم شک دارم که درست دیدم یا نه, ولی نتونستم برم بهش بگم دِ لعنتی تو اینجوری نبودی که...

همه ی اینارو میبینم و کاری از دستم برنمیاد چون دیگه دوستم نیست...

یادمه از همون بچگیم تمام سعیمو میکردم اگه کسی بهم اعتماد میکنه به هیچ وجه بهش خیانت نکنم و اعتمادشو خراب نکنم...

مثلا یادمه دخترخالم یه نامه بهم داد و گفت بده به کسی وگفت دوسندارم بخونیش، منم با تمام علاقه ای که داشتم بخونم ولی نخوندم و وجدانم پیش خودم راحت بود حداقل...

اما یه مشکل بزرگ هم دارم که خیلی دوسدارم بدونم بقیه راجع به من چی میگن یا کسی که برام مهمه با کس دیگه ای چه حرفی زده!

سال پیش دانشگاهی خیلی یهویی تصمیم گرفتم چت دونفر که برام مهم بودن رو بخونم و از اتفاقاتی که بینشون پیش اومده بود انقدر قلبم فشرده شد که ساعت ها گریه کردم و تصمیم گرفتم هیچوقت دیگه این کارو نکنم...

تا پارسال که با یه سری ها دچار مشکل شدم و دلم میخواست بدونم چیا راجع بم گفتن و یکیشون گوشیشو برای مدت طولانی به من سپرد...و متاسفانه چتاشو خوندم و از ته دل برای خودم دل سوزوندم و گریه کردم... البته بعدش بهش گفتم و ازش عذرخواهی کردم بابت کار زشتم... اما امان از چیزایی که خوندم و نمیتونم فراموش کنم... امان.


پ ن: معمولا یجوری چت میکنم که اگه یکی مثل خودم پیدا شد که چتامو بخونه، حالش بد نشه :)

همونجایی ک نامجو میگه: این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره... دقیقا همونجا دوسدارم از شدت غم و دلتنگی بمیرم

سم پاشی میدونید یعنی چی؟

یعنی شما با یه نفر به مشکل بخورید، بیشتر اون با شما به مشکل بخوره، و با شما صحبت نکنه، هی شما پا پیش بذارین و اون همه ی راه های ارتباطی رو ببنده، بعد بره برای بقیه ماجرارو از دید خودش تعریف کنه و نگاه همرو به تو بد کنه و یه تعداد انگشت شماری بمونن که با تو خوبن و بقیه به تو بی اعتنان ویا بدن....

سم پاشی اینه....

من سه سال زبان رو بوسیدم و کنار گذاشتم و یهو به خودم اومدم دیدم دارم به قعرقعرا میرم...

این تابستون دوباره ازنو شروع کردم و کلاس رفتم و بچه های کلاس مثل قدیمای من بودن و کوچولوتر از من بودن همشون :)))

ولی تونستم باهاشون گرم بگیرم بعد چند وقت و کلا دوسشون داشتم.ولی اکثرشون با فضای مجازی قهر بودن و درگیردرس بودن..

امروز اولین جلسه ای بود که تو تهران میرفتم کلاس... با دخترایی همسن همون همکلاسی هام و از حرف هایی که میزدن شاخ در میاوردم... آخر هفته ها قرار میذارن میرن گل میزنن مثلا! 

تفاوت بین شهرکوچیک و بزرگ رو به چشم خودم دیدم و البته نحوه ی برخورد و تربیتشون رو! (قطعا بد و خوب هرجایی هست البته)

یادمه یبار آ میگفت این شهر انقدر کوچیک و مسخره س که ترجیح میدم اگه دختردار شدم برگردم و همینجا بزرگش کنم :)

جنون بالاتر ازینکه یکی هست که هرجایی تو میبازی ببازه؟


#کنارت_رو_زمین_جایی_ندارم

:(

من نمیخوام برم دانشگاه

من نمیخوام برم خوابگاه

من نمیخوام برم کلاس

:(((

همچون دخترک مدرسه ای که شب قبل از یک مهر تب میکند و گریه میکند، بهانه می آورد و غر میزند...

لعنت بهت که انقدر هستی

لعنت بهت که انقدر هستی

لعنت بهت که انقدر هستی

....

روزی هزار بارم بگم بازم نبودنو یاد نمیگیرم...