این لاک پشت فکر رسیدن است :)

یک آدم پر حرف نابلد مینویسد...

این لاک پشت فکر رسیدن است :)

یک آدم پر حرف نابلد مینویسد...

من سه سال زبان رو بوسیدم و کنار گذاشتم و یهو به خودم اومدم دیدم دارم به قعرقعرا میرم...

این تابستون دوباره ازنو شروع کردم و کلاس رفتم و بچه های کلاس مثل قدیمای من بودن و کوچولوتر از من بودن همشون :)))

ولی تونستم باهاشون گرم بگیرم بعد چند وقت و کلا دوسشون داشتم.ولی اکثرشون با فضای مجازی قهر بودن و درگیردرس بودن..

امروز اولین جلسه ای بود که تو تهران میرفتم کلاس... با دخترایی همسن همون همکلاسی هام و از حرف هایی که میزدن شاخ در میاوردم... آخر هفته ها قرار میذارن میرن گل میزنن مثلا! 

تفاوت بین شهرکوچیک و بزرگ رو به چشم خودم دیدم و البته نحوه ی برخورد و تربیتشون رو! (قطعا بد و خوب هرجایی هست البته)

یادمه یبار آ میگفت این شهر انقدر کوچیک و مسخره س که ترجیح میدم اگه دختردار شدم برگردم و همینجا بزرگش کنم :)

جنون بالاتر ازینکه یکی هست که هرجایی تو میبازی ببازه؟


#کنارت_رو_زمین_جایی_ندارم

:(

من نمیخوام برم دانشگاه

من نمیخوام برم خوابگاه

من نمیخوام برم کلاس

:(((

همچون دخترک مدرسه ای که شب قبل از یک مهر تب میکند و گریه میکند، بهانه می آورد و غر میزند...

لعنت بهت که انقدر هستی

لعنت بهت که انقدر هستی

لعنت بهت که انقدر هستی

....

روزی هزار بارم بگم بازم نبودنو یاد نمیگیرم...

یادمه یبار خیلی بیخود و بی جهت بهش گفتم: اگه مشکلی واسه من پیش بیاد، مثلا یه نقص جسمانی، تو همچنان منو دوست خواهی داشت؟

گفت: نمیدونم... تا توی اون شرایط نباشم نمیتوم اظهارنظری بکنم و قولی بدم!

خیلی دلم شکست و توقع داشتم مثل داستانا بگه معلومه من همه جوره دوست دارم!

ولی بعد فهمیدم چقدر صداقتش قابل تحسین بوده :))))

اینجارو میخونی؟ اگه میخونی بیا بهم بگو نذار مثل اولین دفعه که فهمیدم چقدر از دور حواست بهم بوده و نمیدونستم شوکه شم، نذار هی بیشتر و بیشتر پی ببرم که چقدر تو پر از پارادوکسی، مهربونی و نامهربون نشون میدی. همیشه از اینکه کسی دوست داشته باشه میترسیدی... و سعیتو میکردی و میکنی که دوسنداشتنی باشی.

اوندفعه که از چیزی ناراحت بودم در پس اون یه موضوع دیگه بود که باعث میشد ناراحتیم تشدید شه رو یادته؟ چقدر سریع به موضوع پی بردی :) همیشه هوشتو تحسین میکردم.

همین امشب هم که با من بحث نکردی و متوجه همه چی بودی باعث شدی عزیزتر شی برام.

ولی یه موقعایی از کسی جز تو این توقع رو دارم. 

میدونم که کسی که میخونه نمیدونه چی میگم.شاید از ترس اینکه کسی بخونه و اشتباهی به خودش بگیره میترسم و سعی میکنم اطلاعات دقیق تری از این آدم بدم و همینطور سعی میکنم یه سریا متوجه نشن اون آدم کیه... و همینه ک سخت میکنه نوشتن رو...

من یه آدم نسبتا پر حرفِ توضیح دهنده م که حالا به این نتیجه رسیدم که نباید دیگه انقد توضیح بدم!

مثلا چرا باید بعد اینکه میگم درس بتن رو افتادم، اضافه کنم که آره استاد خیلی هارو انداخت و به بقیه هم خیلی نمره ی خوبی نداد؟

تغییری در شرایط من ایجاد می کنه؟

نه.

فقط اینو میرسونه که آره برای من طرز تفکر شما مهمه و نمیخوام فکر کنین من یه آدم تنبلِ درس نخونم...

دارم سعی میکنم کمتر اهمیت بدم به برداشت ها و تفکرات بقیه 

والسلام.

هادی برادر مهدی ست:) مهدی، شوهر خواهر من است...

وقتی خواهرم با مهدی ازدواج کرد من شیش هفت ساله بودم با موهای کوتاه(مثل اکثر مواقع) و هادی پسر بچه ی کچل راهنمایی بود:)) نمیخوام بگم باهم بزرگ شدیم و این حرفا اما پسر قابل اتکایی بود و خیلی جاها کمکم کرد، خیلی وقت ها برام فیلم میاورد و یا کامپیوترمون رو درست میکرد، خیلی وقت ها باهم بیرون میرفتیم... آهنگ خواندنم را مسخره میکرد:))) سوار الاکلنگ میشدیم باهم و به زور بالا نگهم میداشت :)) خیلی کم باهم چت میکردیم، اما همیشه همان مقدار کم پر از خنده و شوخی بود... یکبار توی این بیرون رفتن ها باهم بحثمان شد، بهم اس ام اس زد وعذرخواهی کرد و گفت مثل خواهرش هستم ... منم کاملا عصبانی قاطی کردم وگفتم من یادم نمیاد برادری داشته باشم... از آن شب به بعد ارتباط کممان، کم و کم و کمتر شد وشاید فقط اتفاقی همدیگر را درمهمانی ها و عروسی ها می دیدیم. 

امشب عروسی هادی است *_* یکهو یادم آمد من چقدر خاطره باهاش داشتم و چقدر دوست دارم امشب بروم و خوشحالیش را ببینم *_* کاش میشد هنوزهم برایش مثل خواهرش باشم:))))

چرا هروقت با کسی یه بحثی میکنم، میترسم که از دستش بدم و با همین ترس مثل یه بازنده یه گوشه میشینم و از خودم دفاع نمیکنم؟

چرا باعث شدم بقیه فکر کنن من همیشه هستم؟

دوسدارم به همه بگم دیگه نیستم :)

اون روز داشتم کلاه قرمزی نگاه میکردم، قسمتی بود که حامد بهداد رو آورده بودن.

یه جاش دیبی با حامدبهداد، مچ میندازه و میبره ولی ازونجایی که برعکس حرف میزنه به اون میگه تو بردی :)

داشتم فکر میکردم جالبه آدم با یکی مثل دیبی دوست باشه که حتی وقتی میبازه بهش بگه تو بردی :)